تبليغاتX
ستاره ی شب
ستاره ی شب

خاطره ها


خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد !!

از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير و از آن عبرت بگیر ،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اينه که مهم باشي! حتي براي يک نفر
مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام. توان شروع به دويدن کني .
كوچك باش و عاشق... كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

جمعه یکم خرداد 1388  توسط مریم  |

 

این آغاز انسان بود ... !!

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را ...


جمعه یکم خرداد 1388  توسط مریم  |

 

فرشته ی خدا

روزها گذشتند من و جاده و خیالهایم ...

مدتها بود مترسک جاده تنهایی خویش شده بودم.

حتی کسی که روحش در جسم من موج میزد را فراموش کرده بودم .

کسی که مرا به اسم میخواند ولی من اوازشش را نمی شنیدم ..

روزی در پس افکار خویش به یاد خدایی افتادم

 که به جسم من روح بخشیده بود . ن

جوایی کردم که تمام جاده به خود لرزید .

خدایا::

تویی که عاشق شدی و عشق را افریدی .

روح من از روح پاک توست و جسمم از خاک پاک .

 من در این جاده غریب و تنها شدم.

تویی که تنهایی را برای خود می پسندی

مرا از این رنج نجات ده که دیگر توان ندارم.

فرشته ای از فرشتگانت را با من همراه کن

تا مرا تا عرش خود بالا بیاورد که من خسته از زمین و خاکت هستم.

خدایا ....



دوشنبه پنجم اسفند 1387  توسط مریم  |

 

دلتنگی

گاه دلتنگ می شوم

 دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای میشینم و حسرت ها را می شمارم

 و باختن ها را و...و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....

 من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم

 و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و.....

 و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟؟؟؟


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط مریم  |

 

خدايا ... !!

چه لحظه هايي که در زندگي ترا گم کردم اما تو هميشه کنارم بودي ...
چه دقيقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردي...
چه ساعت هايي که غرق در شادي و غرور، تو رو که پشت همه موفقيت هام قايم شده بودي از ياد بردم اما تو هميشه به يادم بودي ...
چه روزهايي که سرمو تو لاکم کردم و توي غصه هايي که فکر ميکردم تو براي تلافي کارهاي بدم برام فرستادي دست و پا زدم ، اما تو هميشه کاري کردي که به صلاح من است ...
وقتي خسته از همه جا و همه کس نااميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي...
وقت از آدم هاي دور و برم دلم گرفت ...
و دنيا غم هاش و بهم ارزوني کرد تو به قلبم آرامش دادي...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادي ، به گريه هام دليل دادي ، به زندگيم ، به نفس کشيدنم رنگ دادي...
وقتي قلبم تپيد تو همه عظمت و بزرگيت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادي...
وقتي دوستام درد دلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهميدم که غم و غصه هاي ديگرون بارش سنگين تر از از غصه هاي خودمه...
اون وقت تو وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم ...
وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم اين معادله زندگيه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيز هاي ديگه اي دادي اونوقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم ...
و فهميدم بيشتر از اون چه که هستي بايد مهربون باشي ...

خدايا به خاطر سه چيز از تو سپاسگذارم :
دادن هايت ...ندادن هايت ... گرفتن هايت.......
دادن هايت را نعمت ، ندادن هايت را رحمت ، گرفتن هايت را حکمت


دوشنبه هفتم بهمن 1387  توسط مریم  |

 

من همانم که همیشه خندان است

 

من همانم که همیشه خندان است!

در غم و شادی !

شنیده ام که می گویند:

آنکس که مي گريد

    يک غم دارد 

آنکس که ميخنـدد

   هزار و يک غم

     می خواهم بگریم که بگویند:

یک غم داشت!

     آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است

 


دوشنبه سی ام دی 1387  توسط مریم  |

 

نیمه ی گمشده ی مـــــــــــــــــــــــــن

اززمان تولد من،هزاران سال گذشته است و من،همچنان د ر پی گم کرده ی خویشم.

قرنها پیش از این،از ابتدای زمان،هنگامیکه خداوند،روح تازه ای به کالبد جامد و بی جانی د مید،موجودی زیبا خلق شد به نام "انسان"که خالقش را به تحسین واداشت!

اما هم او،بزودی دریافت که مخلوقش تنهاست و باید که نیم دیگرش را بیافریند و بدینسان،نیمه ی گمشده ی من آفریده شد تا در کنارهم در بهشتی جاویدان،شاهد آرامش وآسایش ابدی باشیم.

لیک،کوتاه زمانی پس از آن،نیمه ی من،به فریبی،هر د وی ما را تا زمان بی انتها،از سرای جاویدان خداوند د ور و آواره ی نا کجا آباد دهر ساخته است!

لاجرم،سربه گریبان نهاده وحیران از کرده ی نیمه ام،چشم به افق ناپیدای زمان دوختم،تا شاید تا طلوعی دیگر،شاهد تولد و حضورمخلوقی باشم که مرا دگربار، به بهشت موعود،رهنمون سازد.

 ازآن پس،پرنده ی خیالم،همواره در آسمان زمان در پرواز است تا مگر نشان ناپیدای اورا بیابد.

ازآن پس،اسب خیالم،به تمنای نگاه بی بدیلش،بر هر کوی و برزن،می تازد.

آری! از تولد من،هزاران سال گذشته است و من،همچنان "نیمه ی گمشده ی " خویش را می جویم!

 


جمعه بیست و هفتم دی 1387  توسط مریم  |

 


سه شنبه دهم دی 1387  توسط مریم  |

 


چهارشنبه چهارم دی 1387  توسط مریم  |

 

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

 کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي
خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را
توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود 



پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  توسط مریم  |

 

 کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي
خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را
توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود 

 


پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  توسط مریم  |

 

ستاره ها نمی میرند

ستاره ها ، نمی میرند!
ستاره ها نمی میرند، حتی اگه تیره ترین شبها از راه برسه، حتی اگه تو خواب باشی و اون ها رو نبینی، حتی اگه فرسنگها از اون ها فاصله داشته باشی. ستاره ها همیشه زنده اند و میتابند. چه روز و چه شب
.

در این هیاهوی روزمرگی، صب تا شب دویدن و شب تا صب آرمیدن، در این روزهای تب آلود زندگی، بپا رفیق، فراموشش نکنی، بپا از یاد نبری.این لحظه ها کمت نکنند.تا روزی روزگاری زیر این گنبد کبود، تو بحر قصه یکی بود یکی نبود گم بشی. یادت باشه یکی هست که ستاره توست. یکی که میتونه لحظه های تو رو پر کنه، سرشار از بودنت کنه. یکی که بشه چشم و تو گوش. یکی که بتونی باهاش یه قل دو قل بازی کنی، جر نزنه، کم نیاره. تا آخر بازی باهات همدمه! یکی که هر چیزی رو واست مزه دار کنه. یکی که تو رو وصل کنه به اصلت. یکی که وقتی نباشه دلت هری بریزه
.

زیر این گنبد کبود اگه فقط یکی بود...یکی دیگه نبود این قصه پیش نمیرفت. این آدما جوونه نمیزدند.گل نمیکردند، میوه نمیدادند، هر دردی کنار یار، شیرینه، تحملش آسونتره، غم آدم غم تنهائیه، بی همدلی و بی همزبونیه! نذار از ترجیع بند نمیشه ، نمیشه، گوشتت تلخ بشه
.

خودت رو قابل بدون، تا بهت پیشکش کنند. تا وقتی قیافه ات اینجوری رفته تو هم، فکر نکن گشایشی از راه میرسه، گشایش واسه اونایی تو راهه که میگن یا علی! بسم الله...آستین بالا میزنن و یه قدم به جلو بر میدارن. تو جزو کدومشی؟ یا به خودت راست بگو یا روزگار بهت میگه که راست کدومه!تا وقتی لبات نمیخنده تا وقتی قدر این نفسی رو که میکشی ندونی، تا وقتی هر روز کارت بشه گله پشت گله و شکایت از زمونه تا وقتی بی تحرک مثه یه مترسک وسط مزرعه زندگی ات وایسی، حتی یه گنجشک روی شونه هات نمیشینه! خودت رو تکون بده. این رسم برنده شدن نیست. این ختم بازیه! برو به سمت شاد زیستن، رها شدن، شادی یه انتخابه رفیق! یه مدال نیست که کسی اون و رو تخت سینه ات سنجاق کنه! غم یه توهمه . بهت میگم چیزی به نام غم وجود نداره. زندگی سراسر سرور و شادیه
!

زندگی یه جریان سیال انرژیه ! حرکت حرکت می آره. زندگی اگه نفس نباشه ، پیش نمیره، هر اتفاقی توی هستی، با نگاه تو معنی میشه
!

اگه کوله بارت سنگینه! اگه خیلی تنهایی و همدمی نداری، اگه بیماری و دستت خالی! اگه بیکاری و دربه در دنبال کاری! اگه بهت ظلم شده و در فشاری، یادت باشه، حتی در تیره ترین شبها، در اوج تاریکی و ظلمت ، همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست، اون ستاره یه پیغومه، یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمی میرند، حتی اگه تو خواب باشی و اونا رو نبینی


جمعه هشتم آذر 1387  توسط مریم  |

 

آسمان سربی رنگ


 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست ...

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


 


یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  توسط مریم  |

 

ستاره

تنها ترین ستاره ی شب های بی ستاره ام
چه شبهایی که در آسمان تاریک شب سوسو زده ام
بلکه فریاد رسی یابم

مدتهاست که به انتظار نشسته ام بلکه رهگذری

روی به آسمان کند و مرا دریابد

چه روزهایی درتنهایی خویش چشم انتظار غروب خورشیدمانده ام

تا شب فرا رسد

آری

من همان ستاره ام

که تا ابد تنها خواهد ماند

من رسم محبت را آموخته ام ولی محبت ندیده ام

این ستاره تا ابد تنها خواهد ماند........

ستاره ی شب

 

 


دوشنبه سیزدهم آبان 1387  توسط مریم  |

 

چگونه می توان

 

چگونه می توان آسمان نیلگون وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود
آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای آن است
و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسویی می زنم
غافل از راه شیری ها
غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند
اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند

و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی
و گیسوانت را همرنگ روشناییش می سازی
و ...
همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند
که حریقی می شوند و گاه می سوزانند
و حالا دیگر کور سویی هم نیست
وستاره هم خاموش

 


چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط مریم  |

 


شب سهمش از تو چيزي نيست
ستاره اي نيست كه لايقت باشد
قاصدكي نيست كه از لطافتت ذره اي داشته باشد

ستاره اي در شب ما از خودتان به جا بگذاريد

shahzadeye_shab0@yahoo.com

 

 

 

 

 

نسل سوم انقلاب