|
روزها گذشتند من و جاده و خیالهایم ...
مدتها بود مترسک جاده تنهایی خویش شده بودم.
حتی کسی که روحش در جسم من موج میزد را فراموش کرده بودم .
کسی که مرا به اسم میخواند ولی من اوازشش را نمی شنیدم ..
روزی در پس افکار خویش به یاد خدایی افتادم
که به جسم من روح بخشیده بود . ن
جوایی کردم که تمام جاده به خود لرزید .
خدایا::
تویی که عاشق شدی و عشق را افریدی .
روح من از روح پاک توست و جسمم از خاک پاک .
من در این جاده غریب و تنها شدم.
تویی که تنهایی را برای خود می پسندی
مرا از این رنج نجات ده که دیگر توان ندارم.
فرشته ای از فرشتگانت را با من همراه کن
تا مرا تا عرش خود بالا بیاورد که من خسته از زمین و خاکت هستم.
خدایا ....

|